<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9124604</id><updated>2011-04-21T20:05:30.400-07:00</updated><title type='text'>بکن توش</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://bokontosh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bokontosh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>farhang</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18321408915324619368</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>8</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9124604.post-110353398754352722</id><published>2004-12-20T01:03:00.000-08:00</published><updated>2004-12-20T01:13:07.543-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;img src="http://img75.exs.cx/img75/6356/makinglove2000275040010zm.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام اومدم که &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جواب يه سري رو بدم اول جواب اون دسته از خواننده هايي که هي منو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کچل کردن که برامون عکس بفرست من اون بالا يه سري از عکس هاي خواننده ها و بازيگر هاي هاليوود رو گذاشتم بعد اين پايين يه سري سايت خارجي گذاشتم ولي چون فيلتر هست ليست سايت هاي فيلتر شکن هم پايينش هست هر کس هم که آي پي يورت مي خواد برام آف بزاره &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و حالا اون خواننده هاي کس گيجي که هي با دادن فوش و بد بيراه باره من ميکنن بگم که اين داستان ها ماله من نيست اين هارو خواننده هاي وبلاگ و بعضي از دوستام برام فرستادن خلاصه به چپم که فوحش ميدين&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و بعضي ها که واسه من ويروس ميفرستند بگم که ويروس بکن تو کس ننت تو مي خواي باسه من ويروس بفرستي &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من هيچ وقت ويروس نميگيرم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;راستي به وقتي كه امتحان هام شروع بشه اين جا تا چند وقتی تعطیل هستش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اما داستان امروز خیلی ببخشید که دیر نوشتم&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;فرستاده شده توسط:مريم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيام و مريم&lt;br /&gt;حدود 8 سال پيش بود که از اروميه رفتيم بندر عباس ... يه تغيير مکان خيلي شديد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خاطر شغل بابام بود که مجبور شديم کوچ کنيم! اون موقع من مي رفتم اول دبيرستان ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خاطر تغيير جا خيلي ضد حال خوردم ... چون جايي که رفته بوديم از هر لحاظي با اروميه 180 درجه فرق داشت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم از لحاظ آب و هوا ? هم از لحاظ برخورد مردم ? هم از لحاظ فرهنگ ? هم از لحاظ زبان و هم از لحاظ شکل ظاهري!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اينکه همه جا شايعه که ترکها با غيرتن اما من اصلا همچين چيزي رو به اين شدت نديدم! توي شهر خودمون همه چيز واسمون عادي بود! حتي مني که 15 سال داشتم خيلي وقتها بدون روسري مي رفتم بيرون! يا مثلاً تمام زمستون فقط کلاه سرمون بود! يا اينکه خيلي راحت با پسرهاي اطرافمون رابطه در حد دوستي داشتيم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حالا وارد منطقه اي شده بوديم که مردمش حتي براي خريد از سر کوچه شون پوشيه مي زدن! اين خيلي واسم عذاب آور بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مني که پوستم در مقابل اونا مثل برف بود وقتي بدون پوشيه مي اومدم بيرون همه نگام مي کردن! به راحتي مي فهميدم که هر مردي که از کنارم رد مي شه شق مي شه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توي شهر خودمون اونقدر از آزادي دلزده بوديم که حتي محل پسرهاي همسايه نمي داديم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اينجا اونقدر محدود شده بودم (از طرف جامعه ... نه از طرف خونواده!) که هر کسي برام جالب بود! از همه ي اينا جالبتر برام پسر همسايه ي کناريمون بود! اسمش پيام بود و خيلي وقتها حس مي کردم که داره با يه لبخند مرموز نگام مي کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نسبت به بقيه ي پسراي بندري که پوستهاي سبزه و بيني هاي بزرگ و چهره ي ناموزوني داشتن ? پيام پوست صاف و چهره ي ظريفي داشت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسرهاي بندر در اوج شهوت مي خواستن خودشونو غيرتمند نشون بدن و بگن که از دختر ها اصلا خوششون نمياد!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بر عکس اونا پيام به راحتي به من لبخند مي زد و حتي چند بار براي صحبت جلو اومد که موقعيتش به خورد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقريبا وسط هاي سال بود و منم بلاخره اونجا توي يه دبيرستان نزديک خونه ثبت نام کردم! بعد از مدرسه رفتن اون ذهنيتي که از مردم بندر تو ذهنم بود به هم ريخت! چون فهميدم اونا هم همه جور موضوعي بين خودشون دارن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترهاشون تمام زنگ تفريح در مورد دوست پسرهاشون و يا حتي بعضي از اونا در مورد سکسهاشون حرف مي زدن! من به خاطر زيباييم و بي حجاب بودنم خيلي زود قاطي اونا شدم و باهام صميمي شدن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي پاي حرفاشون نشستم فهميدم که خيلي هاشون آرزوي دوستي با پيام رو دارن! تو نظر اونا هر کسي که دوست پسرش خوشگل تر مي بود معني سر دسته رو ميداد! و بامزه اينجا بود که هيچ کس تا اون موقع نتونسته بود دل پيام رو ببره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي اينا رو فهميدم انگيزه ي دوستيم با پيام بيشتر شد! مي خواستم با اين کارم بهشون بفهمونم که از همشون خوشگلتر و سرتر هستم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظهر که داشتم مي رفتم خونه طبق معمول پيام رو نزديک مدرسه ديدم! سارا هم همرام بود ... تا پيچيديم تو کوچه ? پيام هم از فرصت استفاده کرد و صدا زد : مريم خانم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي برگشتم اومد کنارمو يه نامه توي دستم گذاشت و با يه لبخند گفت : خواهش مي کنم دلمو نشکن! و رفت ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سارا دهنش باز مونده بود! انگار پادشاه انگليس به من نامه داده بود! ... با هم ديگه زود رفتيم خونه ي ما و رفتيم تو اتاقم! ... بدون لحظه اي مکث شروع کرديم به خوندن نامه! ... پيام توش از احساس قلبيش به من نوشته بود و اينکه تا حالا از هيچ دختري جز من خوشش نيومده و دلش مي خواد بيشتر باهام آشنا بشه و خواسته بود که واسه ي حرف زدن با هم يه جا قرار بذاريم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسادت رو تو چشماي سارا مي خوندم واسه همينم بود که سعي نکردم خودمو ذوق زده نشون بدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا صبحش سريعتر رفتم مدرسه تا سارا همرام نباشه و اگه پيام رو ديدم بتونم راحتتر باهاش حرف بزنم! اتفاقا پيام رو هم ديدم و تو راه مدرسه اومد کنارم! گفت :چي شد؟ جوابمو نمي دي؟ ... نا خود آگاه يه لبخند زدم و اونم با خنده گفت : مي دونستم دختر نازي هستي!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اونجا رابطه ي من با پيام شروع شد ... بعدا فهميدم که اونا بندري نيستن و اهل اصفهانن و 3 ساله که اومدن بندر ... پيام خيلي پسر داغ و با محبتي بود! هيچ وقت از ابراز علاقش کم نمي شد و هميشه يه نوع تازگي خاص داشت ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چيزي که اين وسط من بيشتر باهاش آشنا شدم پديده ي سکس بود! ... بعد از يه مدت وقتي کنار پيام مي رفتم يه لرزشه خاصي رو تو دلم حس مي کردم ... يه نياز ... نيازي که به بدن پيام داشتم! ... حس مي کردم پيام هم همين حس رو داره! ... يه روز که پدر و مادرش براي 3 روز رفتن کيش منو دعوت کرد که برم خونشون ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي رفتم خيلي مودبانه باهام برخورد کرد و بعد کلي صحبت رفتم تو اتاقش تا وسايلشو بهم نشون بده! همينطور که تو اتاقش حرف مي زديم من نشستم روي لبه ي تخت ? که يهو بي مقدمه پيام اومد و کنارم نشست! ... يه کم نگام کرد و گفت : مريم؟ ... مي دوني چقدر دوست دارم؟ ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوباره اون حالت رو توي دلم حس کردم! سرمو انداختم پايين که پيام با نوک انگشتاش صورتمو آورد بالا و آروم لبهاشو روي لبهام فشار داد ... خشکم برده بود! نمي دونستم چيکار کنم! پيام تا اون روز چند بار دست و گونه ي منو بوسيده بود اما لب ... برام يه حال ديگه اي داشت!&lt;br /&gt;اومدم بلند شم که دستاشو دورم حلقه کرد و منو کشيد تو بغلش! حالا ديگه روم تسلط کامل داشت! نگاهشو به لبام دوخته بود و لباش مي لرزيد! دوباره آروم سرشو آورد جلو و ازم لب گرفت اينبار مقاومتي نشون ندادم ... حس مي کردم خودم هم بهش نياز دارم ... پيام رو خيلي دوست داشتم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيسيه لبهاش حالمو داغون مي کرد ... سرشو بلند کرد منو خوابوند رو تخت و دوباره شروع کرد به لب گرفتن! ... کم کم زبونشو کرد توي دهنم و سعي مي کرد که زبون منو گاز بگيره ... حس مي کردم يه چيزي زير دلم داره تند تند مي زنه! پيام بد جوري حالمو خراب کرده بود! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حس کردم که داره خودشو روي من مي کشه! همونطور که لبهامو مي بوسيد آروم سرشو آورد پايينو شروع کرد به بوسيدن گردنم ... همونطور که داشت پايين مي رفت يهو يه ترس خاص ريخت تو دلم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديدم داره به سمت سينه هام ميره که سرشو بلند کردم ... ترس رو نگام خونده بود و بهم گفت: مريم ... مي دوني خيلي قشنگي؟ مي دوني هر بار که مي بينمت اين زيباييت چه بلايي سر من مياره؟ ... مي دوني هميشه چه فشاري رو تحمل مي کردم و دم نمي زدم؟ ... عزيز دل من ... مي دوني که چقدر دوست دارم ... من که کاري نمي خوام بکنم! بذار حداقل حسرت بوسيدن بدنت رو دلم نمونه!!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منم که مسخ و گيج حرفاش شده بودم چشامو بستم و صدام در نيومد! پيام همونطور که آهسته تنم رو مي بوسيد پايين مي رفت و دکمه هاي لباسمو باز مي کرد! دلم مي خواست محکم بغلش کنم و به خودم فشارش بدم! پيام سينه هامو درآورد و شروع به ليسيدن کرد! ... قلبم اونقدر تند ميزد که فکر مي کردم هر آن ممکنه از جاش در بياد! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس خوشايندي داشتم! اولين بار بود که يه پسر به سينه هام دست مي زد و اونا رو مي ماليد و مي بوسيد! ... پيام سر يکي از سينه هامو تو دهنش کرد و شروع کرد به مکيدن! ... يه آن حس کردم که کسم خيس شد! ... بد جوري عرق کرده بودم!&lt;br /&gt;پيام خودشو کاملا روي من کشيد و تيشرتش رو در آورد و بدنش رو روي سينه هام مي کشيد! کيرش کاملا شق شده بود و داشت شلوارشو جر مي داد! کير سفت شده اش رو از روي شلوار روي کس من مي کشيد و آه و اوه مي کرد! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اونقدر ترسيده بودم که که فقط تند تند نفس مي کشيدم! دست پيام پايين تر رفت تا زيپ شلوارشو باز کنه که من از جا پريدم ... در اوج لذت داشتم علني مي لرزيدم! پيام تا اومد که آرومم کنه به سمت در دويدم ... لباسمو نبسته بودم و واسه همين سينه هام بالا و پايين مي پريد ... وقتي نگاه کردم ديدم سينه هام بيرونه و سرخ شده ... پيام همونطور که با چشاي خمار روي تخت دراز کشيده بود و نفس نفس مي زد منو نگاه ميکرد ... منم سريع دکمه هامو بستم و رفتم خونه!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالم خيلي خراب بود ... وحشتناک خوابم مي اومد ... رفتم تو اتاقم و روي تختم دراز کشيدم ... ناخوداگاه دستم روانه ي کسم شد که ديدم شورتم خيسه خيسه!!! از اينکه نذاشتم پيام کسمو بمالونه خيلي پشيمون بودم! حقيقتش خيلي خوشم اومده بود! از تصورش هم حتي يه حال خاصي تو دلم ايجاد مي شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آروم سينه هامو مشت کردم و خوابيدم! فرداش که داشتم مي رفتم مدرسه پيام رو سر راه ديدم! ... سرشو انداخت پايينو گفت : مريم تو رو خدا منو ببخش ... به خدا من به حد مرگ دوست دارم و جز تو پيش هيچ دختر ديگه اي اين حال رو نمي شم! تو رو خدا باهام قهر نکن و ترکم نکن! ... تو دلم بهش مي خنديدم که طفلکي فکر کرده من بدم اومده!!!!!!!!!!!!! دوباره گفت: مريم بدون تو مي ميرم ... ترکم نکن ... اگه هنوزم دوستم داري و مي توني تحملم کني امروز بعد از ظهر بيا خونمون ? مريم قول ميدم پسر خوبي باشم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چيزي نگفتم و سريع به طرف مدرسه رفتم! ... از همون لحظه مي دونستم که بعد از ظهر پيشش خواهم رفت! ... وقتي عصر رفتم خونشون از ذوق داشت مي ترکيد! سعي مي کرد خودشو خيلي دور بگيره و زياد به بدنم نزديک نشه ... حتي مثل قديم دستم رو هم نگرفت ... روي صندلي اتاقش نشسته بودم که شيطونيم گل کرد و رفتم روي لبه ي تختش ... خيلي دلم مي خواست کاري رو که ديروز کرد و تکرار کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرگرم همين فکرا بودم که يهو وارد شد و دو تا ليوان شربت آورد . منو که روي لبه ي تخت ديد چيزي به روي خودش نياورد و نشست روي صندلي ... شروع کرد به حرف زدن و سعي داشت که قضيه ي ديروز رو يه جوري ماستمالي کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي حرف مي زد و منکه ديگه داشت حوصله سر مي رفت بلند شدم و رفتم طرفش! اينبار کرم از خودم بود که نمي تونستم لذت ديروز رو فراموش کنم! رفتم و روي پاش نشستم که ديدم دوباره داره نگاهاش تغيير مي کنه! ... سرمو بردم جلو و لبهاشو فقط بوسيدم! ... آروم گفتم: پيام به حد مرگ دوست دارم! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهم گفت: مريم منم دوست دارم و مي خوام ... اما آخه نمي خوام تو رو ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستمو رو لباش گذاشتم و گفتم مگه دوستم نداري؟ با سر جواب مثبت داد! ... منم بهش گفتم: پس فقط همين که تو به من اعتماد داشته باشي کافيه! ... بقيه ي چيزا خودش حل مي شه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيام هم از خدا خواسته منو بغل کردو گذاشت رو تخت! اينبار اول همه ي لباسهامو بجز شورت و سوتينم در آورد و خودش رو هم لخت کرد! ... آروم خوابيد روم و شروع کرد به ليسيدن لبام و بدنم! همونطور که پايين مي رفت سوتينم رو هم در آورد! تنم رو ميليسيد و من آه مي کشيدم! زبونشو توي نافم ميکرد و ليس ميزد! حس مي کردم کسم داغ شده و داره باد مي کنه ... چشمام خمار شده بود و تنم مي لرزيد که حس کردم پيام لبه هاي شورتم رو گرفته و داره مي کشه پايين ... نگاش که کردم ديدم همه ي نگاهش به کسمه و لباش مي لرزه! دوباره حس کردم که کسم داره خيس مي شه ... پيام بينيشو برد سمت کسم و بويي کرد و يه آه بلند کشيد و شروع کرد به ليسيدن لبه هاي کسم!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگه داشتم ديوونه مي شدم ... يه لذت خاصي رو حس مي کردم که حاضر نبودم با دنيا عوضش کنم ... پيام با زبونش با نوک کسم بازي مي کرد و اينکارش خيلي شهوتيم کرده بود ... مي خواستم از لذت جيغ بزنم که حس کردم داره زبونشو توي سوراخم مي کنه! ... زبونشو هي توي سوراخم مي کرد و در مي آورد! ... با زبونش همه ي کسم رو ليسيد و شروع کرد به بوسيدنش! همونطور که ناله مي کردم گفتم: پيام درد ميکنه!!!! پيام هم سرشو آورد بالا و آروم انگشتشو ليسيد و فرو کرد توي کسم! حرکت رفت و برگشتي انگشتش توي کسم داشت حرارتم رو بيشتر مي کرد ... انگار کسم داشت مي سوخت! ...ديگه ناله هام داشت بلند مي شد که پيام انگشتشو در آورد و از روم بلند شد! همه ي تنش عرق کرده بود و لباش مي لرزيد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يهو شرتش رو در آورد و من ديگه قاطي کردم! ... تا اون روز کير هيچ مردي رو نديده بودم! يه تيکه گوشت بزرگ و سيخ و بالا رفته که نوکش کمي برجستگي داشت! زيرش هم دو تا تيکه گوشت آويز بود که بعدا فهميدم همون تخم مردهاست! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بلند شدم و تا به کيرش دست زدم دادش به آسمون رفت و چشماشو بست! آروم کيرشو تو دستم گرفتم و شروع کردم به مالوندن! پيام همونطور که آه هاي بلند مي کشيد مي گفت: فشار بده! ... احساس خوبي داشتم ... از مالوندن کير پيام و ديدن ناله هاش لذت مي بردم! ... ناخود آگاه سرمو بردم پايينو کيرشو ليس زدم ... پيام که بي حس شده بود خودشو انداخت روي تخت! ... منم به کارم ادامه دادمو کيرشو ليس مي زدم!مي خواستم تلافيه ليسهايي که به کسم زده بود کرده باشم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز چند دقيقه نگذشته بود که پيام بلند شد و منو رو تخت خوابوند و روي من دراز کشيد ... آروم پاهامو آورد بالاو کيرشو روي کسم گذاشت و فشار داد ... جيغم بلند شد و احساس سوزش وحشتناکي توي کسم کردم ... اما پيام به حرکت رفت و برگشتيش ادامه داد و بهم مي گفت: چيزي نيست عزيزم ... الان خوب ميشه! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همونطور که ازم لب مي گرفت تلمبه مي زد! و رگهاي گردنش سيخ مي شد! بعد از حدودا يه ربع ديگه بي حس شده بودم و پيام کار خودشو مي کرد ... نفهميدم کي بود که پيام دادي کشيد و کيرشو از کسم در آورد و شروع کرد به ماليدنش ... بعد از چند ثانيه اب لزج و سفيد رنگي از توش روي بدنم پاشيده شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيام که نفسهاش آرومتر شده بود روي بدنم دراز کشيد و بغلم کرد! ... وقتي بلند شدم خون قرمز تيره اي رو روي تخت ديدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگه بماند که چه جوري رفتم خونه و چه حالي داشتم! وقتي فردا رفتم مدرسه حالم خيلي خراب بود ? طوري که حتي زنگ اول کاملا خواب بودم! زنگ تفريح پروين اومد و کنارم نشست و با نيشخند گفت: مريم بو ميدي! ... پيام تو رو هم اپن کرد!!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9124604-110353398754352722?l=bokontosh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bokontosh.blogspot.com/feeds/110353398754352722/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9124604&amp;postID=110353398754352722' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110353398754352722'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110353398754352722'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bokontosh.blogspot.com/2004/12/8_20.html' title=''/><author><name>farhang</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18321408915324619368</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9124604.post-110260731635475329</id><published>2004-12-09T07:46:00.000-08:00</published><updated>2004-12-09T07:48:36.353-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;مناجــات نامه                   &lt;a href="http://home.ripway.com/2004-9/168900/Photo004.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;الهي ! تو گرداننده سال و ماهي، خداوند عز و جاهي، به سوي ما هم کن يه نيم نگاهي، هر چه باشد بنده تو ئيم خواهي نخواهي،تو خود بر حشريت ما گواهي، برسان يه گوشت سفيد يا سياهي، مگر اين کير ما چه کرده گناهي، که نبايد کُس کند گاهگاهي؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پروردگارا ! آفريننده کمبوزه و خيارا، تو خالقي کون و لاپا را، با لطف و کرم خود درياب ما را، که کس کردن شده بسي دشوارا، تازه اينها به کنارا، ما روز و شب جلق ميزنيم به جاي شام و ناهارا، پس به داد ما برس که تنها توئي دادرس و غمگسارا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي داننده راز ! اي آفريننده کيرهاي دراز، سر و کار ما را به چند تا از اين کسهاي ناز بينداز، تا که پاهايش کنم باز، چنان سخت بگايم که زمين را بگيرد گاز، اگر بندگانت با ما نميسازند باري تو با ما بساز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي بر آورنده هر خواهش ! آشنايم کن با يک مرد کس کش، تا بهر کُس خايه هايش کنم مالش، شوم من برايش جا کش، از براي تنها يک دور آميزش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدايا ! به در گاهت دخيل ميبنديم، از بس مانديم توي خانه داريم ميگنديم، خيال نکن مشکل پسنديم، به خدا به سوراخ ديواري هم قناعت منديم! اگر حاجت ما بر آري عمري ارادتمنديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديد موسي يک دماغــي را بــه راه ---------- کاو همــي گفت: اي خــدا و اي الـــه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;کـــيــــر بــــراي گائـيـــدن داده اي ---------- نـــي بـــــراي شــــاشيــــدن داده اي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;وحــــي آمد سوي موســي از خـــدا ---------- کون ايـــن بنـــــده تا توانـــي بـــگا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;چون موسي اين عتاب از حق شنيـد ---------- در بيـــابـــان در پـــــي کونش دويد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;عاقبت دريـــافت او را و بـــــديــــد ---------- گفت: بر کش تنبان که دستور رسيد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;کون براي ريــــــدن، ني داده است ----------- بل بـــــراي گائيـــــدن داده اســــت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9124604-110260731635475329?l=bokontosh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bokontosh.blogspot.com/feeds/110260731635475329/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9124604&amp;postID=110260731635475329' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110260731635475329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110260731635475329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bokontosh.blogspot.com/2004/12/blog-post_09.html' title=''/><author><name>farhang</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18321408915324619368</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9124604.post-110242577145055352</id><published>2004-12-07T05:21:00.000-08:00</published><updated>2004-12-07T05:22:51.450-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فرستاده شده توسط:آرين&lt;br /&gt;سلام به همه&lt;br /&gt;اميدوارم حال همتون خوب باشه&lt;br /&gt;من آرين هستم&lt;br /&gt;خاطره‌اي كه امروز مي‌خوام براتون تعريف كنم مربوط ميشه به زور كزدن يه دختر توسط من و دوستام . لابد ميگين كه چه آدماي كثيفي . ولي اگه شما هم جاي ما بودين همين كار رو مي‌كردين . حالا خود ماجرا:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل از اينكه دانشگاه قبول بشم با يه سري از بچه‌هاي كلاسمون يه گروه 12 نفره داشتيم . خيلي هم تابلو بوديم . همه ما رومي‌شناختن . اين وسط يه گروه دختر هم بودن كه همش با ما كل مينداختند . اونا 8 نفر بودند كه سرگروهشون اسمش هانيه بود . اين هانيه خانم ما خيلي خوشگل بود . نه تنها ما بلكه همه پسرايي كه ميشناختنش تو كفش بودند . ولي چون با همديگه خوب نبوديم حتي فكر دوستي با اون رو هم نميكرديم ، چه برسه به كردنش . خلاصه گذشت و گذشت تا اينكه يه روز اون زنگ زد خونمون و گفت مي‌خوام ببينمت !!!! من فكر كردم مي‌خواد اذيتم كنه و قبول كردم ولي نرفتم و به حساب خودم كيرش كردم . فرداش دوباره زنگ زد و التماس كرد كه بيام سر قرار كه منو ببينه !! مي‌گفت كه منو خيلي دوست داره . من بازم باور نمي‌كردم ولي دل رو به دريا زدم و رفتم . بر خلاف تصورم خيلي مهربون باهام رفتار كرد و اون شب همه چي به حساب اون بود . آخر هم گفت كه اينقدر منو دوست داره كه از همين حالا مي‌خواد قول ازدواج رو ازم بگيره !!!! من كه زبونم قفل شده بود قبول كردم . بعدش هم گفت كه به هيچ كدوم از دوستام هم چيزي نگم ، چون اونا حتماً منو منصرف مي‌كنن ، من هم كه ديدم بيراه نميگه قبول كردم . من ديگه تو آسمونا بودم و كلي خوش‌به‌حالم شده بود .&lt;br /&gt;گذشت و گذشت . خدا مي دونه تو اين چند ماه چقدر منو تيغ زد . هر چي مي‌خواست براش مي خريدم . اون هم هر چي مي‌ديد مي‌خواست . پدرم رو درآورده بود .&lt;br /&gt;تا اينكه يه روز ديدم يكي از دوستام به اسم مهدي وقتي اومد تو جمع يراست رفت سمت يكي ديگه از دوستام به اسم شاهين و گفت: خيلي كثيفي ، ديروز با كي رفته بودي گردش!! آشغال اون دوست دختر منه!! ما كه كُپ كرده بوديم پرسيديم چي شده؟ مهدي گفت: شاهين رو با دوست دخترش ديده . شاهين گفت: غير ممكن كه اون دوست تو باشه . اون فقط با من دوسته ، خودش گفت . ما كه كنجكاو شده بوديم بدونيم دختره كيه ، ازشون پرسيديم ولي اونا نگفتن . اينقدر اصرار كرديم تا بالاخره گفتند: هانيه !!!!!!!!!!!! وقتي گفت دنيا دور سرم چرخيد . هانيه كه 3 ماه پيش با من دوست شده بود . تو همين فكرا بودم كه يهو يكي ، يكي دوستاي ديگم گفتند كه هانيه با اونا هم دوست شده و كلي اونا رو تيغ زده !! از تاريخ هايي كه گفتند فهميدم من نفر سومي بودم كه با اون دوست شدم .&lt;br /&gt;ديگه خونمون به جوش اومده بود . مي‌خواستيم زنده زنده پوستشو بكنيم . ولي مهدي گفت: بذار حسابي حالشو بگيريم . گفتيم: چه جوري؟ گفت: من پس فردا باهاش قرار دارم . وقتي اومد ميارمش خونمون . شما برين خونه ما وقتي اومد بريزين رو سرش و يه دل سير بكنينش . ما هم با كله قبول كرديم . خلاصه روز موعود فرا رسيد و ما رفتيم خونه مهدي تا اون بره و با هانيه بياد . بعد از خدود 20 دقيقه اومدند . هانيه وقتي اومد تو گفت: مهدي عاشقتم!! كه يهو مهدي گفت: آره جون عمّت . الآن كست رو پاره مي‌كنم تا ديگه از اين زرنگ بازيا درنياري و ما هم يدفه ريختيم تو اتاق . تا خواست جيغ بزنه مهدي دهنش رو گرفت و آرش (دوستم) محكم با مشت زد تو صورت هانيه . مشت رو كه خورد ديگه شل شد . سريع دهنش رو بستيم . مهدي زود لخت شد و گفت اول من مي كنمش كه من گفتم: اول و دوم نداره ، همه با هم ميكنيم . من رفتم سراغ كونش و مهدي كه اول كسش رو صاحب شده بود . آرش هم گفت: خودم دهنش و خوني كردم ، خودمم دهنش رو مي‌گام . مهدي هانيه رو لخت كرد . هانيه تازه حالش جا اومده بود و تازه فهميده بود كه داره چه بلايي سرش مياد . هي تقلا مي‌كرد و التماس مي‌كرد كه بي‌خيالش شيم . ولي ما ديگه اين حرفا حاليمون نبود . مهدي گفت: بچه ها اين هنوز دختره ، بياين ببينين چجوري زنش مي‌كنم و كيرش رو گذاشت رو كس هانيه و محكم كرد تو كسش . هانيه با اينكه دهنش بسته بود ولي صداش بلند شد و گريه افتاد . مهدي همينجور خشك مي‌كردش و باعث شده بود كه هانيه حسابي درش بياد . من كه خشكم زده بود با صداي آرش كه مي‌گفت: اگه نمي‌كني من بكنم ، به خودم اومدم . مهدي ، هانيه رو به پهلو انداخت كه تا من از پشت بتونم بكنمش . رفتم پشتش دراز كشيدم . واي كه چه لحظه‌اي بود . اگه بگم تو اون چند ماه كردن هانيه بزرگترين آرزوم بود دروغ نگفتم . يك كون سفيد و نسبتاً بزرگ . سوراخش تقريباً قهوه‌اي بود و خيلي كوچولو . كيرم و چرب كردم و بردم طرف كونش كه آرش گفت: آرين رحم نكن ، محكم و تا آخر بكن تو . من هم كه ياد پول‌هايي كه خرجش كرده بودم و بازي با احساساتم افتاده بودم كيرم رو يدفه و تا آخر يه ضرب كردم تو كونش . اينقدر دردش گرفته بود كه يهو سرش رو آورد عقب كه خورد به سرم و خيلي دردم گرفت و باعش شد محكمتر بكنمش . كيرم رو تند تند عقب جلو مي‌كردم . سامان (يكي از دوستام) گفت: مهدي صداي ضبط رو زياد كن و دهن هانيه رو باز كن . دوست دارم جيغ زدنش رو بشنوم . همين كار رو هم كرديم . كيرم رو درآوردم و دوباره كردم تو كونش تا دوباره جيغ بزنه . صداي جيغش تو آهنگ تكنويي كه گذاشته بوديم گم شده بود . من كه داشتم حسابي حال مي‌كردم . يدفه مهدي بلند شد و گفت: من كارم تموم شد . نگاه كه كردم متوجه شدم آبش رو ريخته تو كس هانيه . مهدي گفت: آرين بيا بكن تو كسش . من هم سريع رفتم سراغ كسش و كردم تو . وااااي كه چي بود . تنگ تنگ . چون كير من از كير مهدي كه كس هانيه رو باز كرده بود كلفت‌تر بود ، حسابي ديگه كيرم چسبيده بود به كسش . آرش هم كه تاحالا كيرش رو كرده بود تو دهن هانيه رفت سراغ كونش . به هانيه كه نگاه كرده ديدم داره بهم نگاه مي‌كنه . تو چشاش مي‌شد التماس رو ديد كه مي‌گفت: منو نكن منو نكن . جون نداشت ديگه داد بزنه و فقط گريه مي‌كرد . بعد از چند دقيقه آب من هم اومد و ريختم تو كسش و آرش اومد به جاي من كرد تو كسش و شاهين رفت كه كونش رو بكنه . خلاصه هر 12 نفر كرديمش . ولي بازم ناراحتيمون كم نشد . واسه همين به مهدي گفتم: واسه اينكه يه حال حسابي بهش بديم ، بيا دوتايي يه دفه كيرمون رو بكنيم تو كسش . اينو كه گفتم هانيه كه داشت خودش رو جوع مي‌كرد به گريه افتاد و التماس كرد كه ديگه ولش كنيم . ولي رفتيم سراغش و كيرمون رو هر جوري بود كرديم تو كسش . واي كه هنوز صداي جيغش تو گوشمه . ميتونستم صداي پاره شدن كسش رو بشنوم . بازم هم آبمون رو ريختيم تو كسش . همينجور 2 تا 2 تا رفتيم و كرديمش . ديگه بي‌هوش شده بود . هوا هم تاريك شده بود . با ماشين بچه‌ها برديمش تو جنگل‌هاي اطراف شهر و ولش كرديم . فرداش شنيدم كه ميگن: هانيه رو دزديدن ، از ديروز كه رفته هنوز برنگشته . ما كه فكر مي‌كرديم هنوز بي‌هوش همون جا افتاده يواشكي رفتيم همونجا ، ولي ديديم نيست !!!!!!!!!!!!!! بعدها فهميديم كه بعد از اون قضيه فرار كرده و رفته تهران ولي گرفتنش و برشگردوندن . چون مدت زيادي هم از كردنش توسط ما گذشته بود نمي‌تونست چيزي رو ثابت كنه . هر وقت كه ما رو ميديد سرش رو مينداخت پايين و رد مي‌شد . من و دوستام از كاري كه كرده بوديم اصلاً پشيمون نيوديم . ولي خيلي دوست داشتم كه هانيه رو مثل آدم مي‌كردم نه مثل يه حيوون . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9124604-110242577145055352?l=bokontosh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bokontosh.blogspot.com/feeds/110242577145055352/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9124604&amp;postID=110242577145055352' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110242577145055352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110242577145055352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bokontosh.blogspot.com/2004/12/blog-post.html' title=''/><author><name>farhang</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18321408915324619368</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9124604.post-110198484150762265</id><published>2004-12-02T02:50:00.000-08:00</published><updated>2004-12-02T02:54:01.506-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="posts" dir="rtl" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;ازدواج&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="posts" dir="rtl"&gt;  اين  خاطره رو يه دوست با مرام به نام هادي برامون فرستاده من از هادي تشکر ميکنم و به يه آدم خواهرکسده به نام آرش ميگم تو که واسه ما ويروس مي فرسي هدفت چيه اگه ما ويروس بگيريم چي گير تو مياد من خودم ويروس رو چک نکردم ولي اگه تروجان هست و اينترنت مفتي ميخاي خاطره بفرس اگه توپ بود بهت اينترنت جايزه ميديم اگه ازين ويروس تخميها هم هست بذار دم کس خواهرت کير مرد همسايتون رو اذيت کنه&lt;br /&gt;هادي&lt;br /&gt;19 سالم بود و دانشجوي کامپيوتر بودم .خانواده من از موقعي که من 10 ساله بودم تا همين الان با خانواده سحر  دوست بودن و من وسحر بهترين دوستاي هم بوديم بحث زيد بازي اينا نبود سحر واسه من واقعا يه دوست واقعي بود و بهش اعتماد کامل داشتم و از همه چيم خبر داشت البته نظر سحر در مورد منم همينه (ازش پرسيدم) من با سحر در مورد زيدام و همه چيز صحبت مي کردم به جز sex,kir,kos دوره اين مسائل رو خط کشيده بوديم ولي هميشه بدمون نميومد مچه همديگرو بگيريم  و عکسا و فيلماي رو رايانه همديگر رو پيدا کنيم .اينو بگم که ما هر دو تنها بچه هاي خانوادمونيم&lt;br /&gt;ضمنا اين سحر هر موقع من مي رفتم پيشش يا اون ميومد خونه ما چنان لباس استرچي مي پوشيد که آدم مي خواست از روي لباس سينشو بخوره يا حد اقل لخت ببيندش&lt;br /&gt;يه روز سحر اينا قرار بود بيان خونه ما من رفتم بيرون دختر بازي تا موقعي که سحر اينا ميان برم خونه (ساعت 9) گرفتار  شدم و ساعت 10 رفتم خونه تو خونه ما هيچ کس بدون  اينکه در بزنه وارد اتاق من نميشه وقتي رفتم تو ديدم بابا مامان سحر و يه خونواده ديگه از دوستامون که بچه هاشون ريزه ان اونجان ولي سحر نيست تعجب کردم ولي به رو نيووردم بعد از 5 دقيقه مامانم گفت راستي هادي يادم نبود سحر تو اتاقت پاي کامپيوتر ?زاريم افتاد که سحر داره تفتيش ميکنه رفتم داخل اتاق بدون در زدن سحر داشت mp3 گوش مي داد(headphone رو گوشش بود)و عکس super هاي منو ديد مي زد نفهميد کسي اومده.يه دکولته چسبون مشکي تنش بود با يه دامن که يه کم از زانوش بالاتر بود.&lt;br /&gt;آروم رفتم بالا سرش قبل از اينکه منو تو مانيتور ببينه دستمو انداختم دور گردنش طوري که تقريبا دستم بين پسوناش بود .گفتم ماله تو قشنگتره يا ماله aria(عکس aria jeovaniجلوش بود. گفت :خودم که نمي تونم نظر بدم ميشه تعريف از خود نظر تو چيه ؟&lt;br /&gt;منم گفتم من که نديدم ولي فکر کنم حيف تو ئه که با aria  مقايسه شي&lt;br /&gt;از کس ليسي من خندش گرفته بود سرشو برگردوند رو به من معطل نکردم سريع رفتم رو لبش و شروع کردم لب گرفتن . خودشو جمع و جور کرد گفت الان موقع خوبي نيست که منو  با aria مقايسه کني باشه يه موقع ديگه .قبول کردم گفتم بهت زنگ مي زنم .&lt;br /&gt;? روزبعد(پنجشنبه) مامانم اينا ميخواستن برن تهران پيشه خالم که بچه گيرش اومده بود و تا اطلاع ثانوي هم بر نگردن بهش زنگ زدم و گفتم  اونم گفت بابا م اينا جمعه ميرن باغ گفتم خوبه به بهانه امتحانهاي ميان ترم  نرو همراشون اون روز جمعه از صبح اومد خونمون وقتي اومد خيلي high class رفتار کرديم و عين فيلم هاي هندي راست نرفتم تو کارش صبح ساعت??بود که اومد پيشم با هم حرف زديم در مورد همه چي تا اينکه  ساعت ?? بود که گفت ناهار داري گفتم آره سفارش دادم گفت خوب بريم سره اصل مطلب تا حالا sex داشتي ؟ گفتم:بهتره از همين حالا راستشو بدوني آره يه بار sex داشتم تو  چي؟&lt;br /&gt;گفت :نه اصلا .ش گفت يه فيلم آموزشي هست بهتره علمي رفتار کنيم قبول کردم و طبق دستور فيلم رفتيم بردمش تو اتاق بابام اينا فيلمو گذاشتم تو video بغلش کردم گذاشتمش رو تخت که با هم فيلم رو ببينيم ولي بعد از ?min خسته شدم رفتم روش لبشو  بوسيدم لاله گوششو شروع کردم به مکيدن پشت گوش و زير گردنش رو شروع کردم ليسيدن رسيدم به پيرنش آروم دکمه هاشو باز ميکردم و سينشو مي ليسيدم کرست نپوشيده بود ??min پسونشو خوردم حالي مي برد و پسوناش سفت سفت شده بود اومدم سراغ شلوارش دکمه هاشو باز کردم و رسيدم به شورتش همين جور که داشتم شلوار و شورت رو در ويو وردم مي ليسيدمش مي خواستم تا مي تونم به اون حال بدم تريپ فداکاري شده بودم .رفتم کرم مورد علاقه احمد مولا (وازلين ) رو اوردم . سوراخشو چرب کردم و مشغوله خوردن چوچولش شدم با انگشت سبابه ي چپم وازلين بر داشتم و اروم اروم داشتم سوراخ کونشو باز ميکردم &lt;br /&gt;سحر فقط جيغ مي زد بار اولش بود ديگه جيغاش هم از خورده شدن چوچولش بود که بهش حال مي داد و  هم از درد کونش . ديگه انگشتم تا ته داخل بود شروع کردم اروم اروم&lt;br /&gt;جا بهجا کردنش و يه کم عقب جلو کردن که يه دفعه ديدم سحر يه جيغ وحشتناک زد و لرزيد و بعد بيحال شد اور گاسم شده بود تا ??min ولش کردم ولي هنوز بيحال بود برداشتمش بردمش زير دوش اب سرد يه کم هم ترسيده بودم حالش داشت جا ميو مد پيچيدمش لاي حوله و بردمش رو تخت هنوز خشک نبود ولي سر حال بود گفتم چطور بود گفت:exteremly گفتم تموم نشده هنوز دوباره چربش کردم و با انگشت سوراخ کونشو ماليدم کم کم باز شده بود اروم کيرمو گذاشتم روش و يه فشار کوچولو جيغ سحر رو بلند  کرد تا نصف داخل کردم چون بار اولش بود همين قدر بس بود اروم تلمبه ميزدم و با دسام چوچوله و پسونشو ميماليدم (راستي روش doggy براي بار اول مناسبترين ) يه بار ديگه اورگاسم شد آب منم اومد ريختم رو کمرش .&lt;br /&gt;از اون موقع تا حالا (ميشه ? سال) يه ?? باري با هم بوديم ولي openesh نکردم حالا هم ? ماه با هم نامزديم راستي الان که اينو مي نويسم بغل دستم خودش خيلي ازين ماجرا رو يادش رفته بود .&lt;br /&gt;به هر حال ماه ديگه عقد مي کنيم و تابسون سال ديگه عروسي سعي کنيد با نامزدتون حد اقل يه بار از پشت sex داشته باشيد تا ببينيد مي تونيد همديگه رو ارضا کنيد&lt;br /&gt;هادي و سحر &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9124604-110198484150762265?l=bokontosh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bokontosh.blogspot.com/feeds/110198484150762265/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9124604&amp;postID=110198484150762265' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110198484150762265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110198484150762265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bokontosh.blogspot.com/2004/12/19.html' title=''/><author><name>farhang</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18321408915324619368</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9124604.post-110181988751739297</id><published>2004-11-30T05:02:00.000-08:00</published><updated>2004-11-30T05:04:47.520-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خريت...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;سال 78 بود ومن وارد سوم راهنمايي شده بودم در يك مدرسه تازه.روز اول كه وارد كلاس شدم هيچ كس رو نميشناختم و يه صندلي خالي ديدم و آروم رفتم نشستم.اتفاقآ بغلدستيم خيلي تحويلم گرفت و گفت كه اسمش الهام هست و منم خودم رو معرفي كردم .(راستي اسم من افسانه هست).دوستي ما از اونجا شروع شد.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;بعد از يك هفته يك روز قرار گذاشتيم و من رفتم خونشون.وقتي وارد شدم مادرش با من احوالپرسي كرد و گفت به ما كه بريم تو اتاق الهام تا راحت باشيم.خانوم متين و مهربوني بود.اونروز خيلي عادي گذشت وتنها نكته اي كه فكر منو مشغول كرد اين بود كه وضع مالي متوسطي داشتند مثل خود ما ولي الهام تو مدرسه هميشه كيفش پر پول بود وكلي خرج ميكرد. چند روزي گذشت وما خيلي باهم صميمي شده بوديم كه الهام به من گفت كه يه دوست پسر داره كه وضعش خيلي خوبه وكلي براش خرج ميكنه.من كه تا حالا بخاطر مذهبي بودن خانوادمون حتي جرات نداشتم اسم دوست پسر رو بيارم اين موضوع باسم خيلي جالب بود.از اون به بعد هرروز ارش درمورد دوستش كه اسمش پيمان بود ميپرسيدم و اونم از ماجراهايي كه داشتن باسم ميگفت و من هرروز مشتاق تر ميشدم . يك ماهي گذشت و اون از سكسهاشونم باسم گفت و من كه اين حرفهارو تا حالا از زبون هيچ كس نشنيده بودم هر روز مشتاق تر ميشدم.تو اين مدت الهام اطلاعات زيادي در مورد سكس به من داد و من كلي احساس غرور ميكردم از كلي از بچه ها بيشتر ميدونم.اواخر پاييز بود كه&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;يك روز الهام به من گفت: بابا و مامان پيمان رفتند مسافرت و من فردا بعد از مدرسه ميخام برم خونش ، تو هم اگه ميخاي اولين سكست رو تجربه كني همرام بيا.من گفتم كه ميترسم و اون گفت كه به پيمان ميگه كه اذيتم نكنه.منم گفتم كه بهش تا فردا فكر ميكنم.اون شب تا صبح تو اين فكر بودم و با چوچولم بازي ميكردم(اين كار رو هم الهام يادم داده بود )از يكطرف بخاطر خانوادم ميترسيدم و از طرفي دوست داشتم اين كار رو تجربه كنم.بالاخره فردا بعد از مدرسه همراه الهام رفتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;(بماند كه چند تا دروغ سرهم كردم تا ظهر نرم خونه)پيمان يك خيابون بالاتر از مدرسمون اومد دنبالمون و ناهار رو مهمون اون بوديم. پسر نسبتآ خوش قيافه اي بود و خيلي خوش زبون.بالاخره رفتيم خونشون .يك خونه دو طبقه ويلايي آخر خيابون چمران.وارد حياط كه شديم يه بنز طلايي پارك شده بود كه واقعآ عروس بود ودل هركسي رو ميبرد.پيمان در ساختومون رو باز كرد و ما جلو ميرفتيم كه يهه پيمان دستشو رو چسبوند روي باسنم و انگشتشو فشارداد و زير لب چيزي گفت.بهم يكم برخورد ولي كاري نميتونستم بكنم.خلاصه رفتيم تو اتاق پيمان نشستيم روي تخت و الهام مانتوش رو در آورد و گفت ميره كه قهوه درست كنه.من و پيمان تنها شده بوديم و اون خودش رو چسبوند به من و گفت كه مانتو مقنعت رو در بيار ببينم چه شكلي هستي و قبل از اينكه من كاري بكنم خودش اونا رو درآورد.بعد منو خابوند رو تخت و خودش هم پهلوم خوابيدو شروع كرد به نوازش موهام و با زبونش با لاله گوشم بازي ميكرد و يهو لبش رو گذاشت روي لبها و شروع كرد به لب گرفتن از من.بعد از اون بالاتنم رو لخت كرد و خودشم پيرهنشو&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;در آورد و شروع كرد به خوردن سينه هام .نميدونيد چجوري ميخورد واقعا حال ميكردم بعضي وقت هم سرشون رو يه گاز كوچولو ميگرفت و من دادم ميرفت هوا... ( هنوزم مه اون لحظه يادم مياد بدنم مورمور ميشه)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;اون موقع بود كه الهام با قهوه اومد و باسه هر كدوم از ما يك گذاشت و شروع كرديم به خوردن قهوه و پيمان هم زل زده بود به من . احساس سردرد كردم،خيلي سرم سنگين شده بود و همه چيز رو مات ميديدم و دنيا دور سرم ميگشت و ديگه اصلا" نفهميدم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;با يه احساس سوزش و درد شديد به هوش اومدم .تو همون حالت گيجي الهام رو ديدم كه روبروم نشسته و با يك جسم پلاستيكي داره داخل بهشتش ميكنه و به من لبخند ميزنه.درد شديدي داشتم.متوجه شدم رو سينه هام خوابيدم . سرم رو برگردوندم و ديدم كه پيمان داره خودش رو عقب جلو ميكنه ، هنوز گيج بودم و نميفهميدم چي به سرم اومده يكدفعه پيمان بك دونه محكم به رونم زد و گفت "چطوري عروسك". تازه حالم سر جاش اومد. آره ، اون داشت منو از عقب ميكرد ، زبونم بند اومده بود چند ثانيه اي كه گذشت دردم كمتر شد و كمكم داشت بهم حال ميداد.اونوقت پيمان آهي كشيد و دودلش رو كشيد بيرون و منو به پشت خوابوند و اون رو گذاشت بين سينه هام و تا گردنم رو خيس كرد . . . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;اون روز توسط پيمان ، خواسته يا ناخواسته اولين سكسم رو تجربه كردم و واقعا از اون تجربه لذت بردم&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;روزها به سرعت ميگذشتند و من هرروز عطش بيشتري براي سكس داشتم و همين عطش من و الهام رو دو رفيق جدا نشدني كرده بود و هفته اي3 يا 4 بار هر جايي كه موقعيت پيش ميومد ، دستشويي مدرسه توي كلاس خونه ما يا اونا،همديگررو ارضا ميكرديم.در همين مدت با پسري به نام مهدي اشنا شدم كه 3 سالي از من بزرگتر بود و حسابي باهم جور شده بوديم و هر موقع كه زمان و مكان مناسبي پيدا ميشد يه حالي به همديگه ميداديم . مهدي پسر واقعا گرمي بود و وقتي از عقب تلمبه ميزد انگار دنيا رو به من داده بودند.گاهي 2 يا 3 هفته فرصت اين كار رو پيدا نميكرديم ولي يكبار هم تو يك هفته 4 بار باهم حال كرديم.زمستون بود كه يكي از فاميل ها&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;فوت كرد و مامان و بابام رفتن شهرستان و خاله ام اومد پيش ما تا من و داداشم تنها نباشيم. خاله ام دختر مجردي بود و تو بانك كار ميكرد و چون محل كارش از خونه ما دور بود بايد ساعت 6:30 از خونه ميرفت بيرون.همون روز اول با مهدي ساعت 7:30 قرار گذاشتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;وقتي داداشم رفت از پنجره كوچه رو نگاه ميكردم تا مقعي كه اومد،سر وقت مثل هميشه. در رو باز كردم و اومد تو . اول بهش گفتم كه زنگ به مدرسمون بزنه و بگه كه مريضم و نميرم مدرسه.بعد گفتم بريم صبحانه بخوريم ، اونوقت بود كه گفت "چه صبحونه اي از تو لذيذتر" و بودن معطلي بغلم كرد و برد روي تختم خوابوند و خودشم خوابيد روم و شروع كرد لب گرفتن.بدنش رو كامل روي من انداخته بود و گرماش همه وجودم رو گرفته بود.همينطور لبهام ميخورد كه بهش گفتم : " نوش جون ، ولي اگه لبهام كبود بشه همه ميفهمن چيكار كرديم ها ، ديگه بسه". اونم قبول كرد و شروع كرد به ماليدن سينه هام واي كه چجوري مي مالييد.بعد بلوز و سوتينم رو درورد و با تماقدرت سينه هامو ميمكيد ،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;واي كه چه حالي ميداد ،سر و صداي منم حسابي بالا رفته بود وازش ميخواستم كه بيشتر بخوره . بعد بلند شد و شلوار و شرتش رو هم دراورد و همچنين مال منو .بعد اشاره كرد كه دودولشو بخورم منم از خدا خواسته سريع دستبكار شدم. واقعا بنظر من تو دنيا خوشمزه تر از يه دودول خوشگل هيچي وجود نداره . از سر وصداش معلوم بود كه حسابي داره حال ميكنه و دست تو موهام كرده بود و سرم رو به جلو فشار ميداد كه همش رو بخورم منم همين كارو ميكردم و با يه دستم تخمهاشو اروم اروم ميكشيدم.بعد از اون خوابوندم رو تخت و پاهام داد بالا و شروع كرد به ليسيدن چوچولم ، واي كه چه لذتي داشت همينطور ادامه ميداد حدود نيم ساعت اين كار رو كرد و من بيحال بيحال شده بودم وداغ داغ.گفتم پس كي ميخواي دودولت رو تو ك.ن خوشگلم بكني ، من كمكم اورگاسم ميشمو اون موقع بود كه گفت امروز نميخام اونجا بكنم.منظورش رو نفهميدم .بدون اينكه چيزي بگه پاهام رو بالاتر برد و دودولش رو مالوند روي چوچولم وبد چسبوند روي بهشتم و فشار داد. جيغي كشيدم و گفتم مواظب باش چيكار ميكني ؟!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;گفت ميخوام بك احساس فراموش نشدني بهت بدم . خودم رو سفت گرفتم تا نتونه دودولشو وارد مهبلم كنه و اون هي فشار را بيشتر ميكرد.احساس درد داشتم و اونم هي فشار ميداد و من به خودم ميپيچيدم و التماسش ميكردم كه اين كارو نكنه ولي اون بالاخره با يك فشار ناگهاني اين كار رو كرد و من جيغ ميزدم.آره من اوپن شده بودم و هرچي بيشتر داد ميزدم اون حشري تر ميشد و با تمام نيرو هودش رو عقب جلو ميكرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;اشكم درومده بود .ميگفت شل بگير تا دردت نگيره.اونوقت بود كه دودولشو كشيد بيرون و اهي كشيد همه ابش رو سينه هام ريخت درد شديدي داشتم و بيحال افتادم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9124604-110181988751739297?l=bokontosh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bokontosh.blogspot.com/feeds/110181988751739297/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9124604&amp;postID=110181988751739297' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110181988751739297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110181988751739297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bokontosh.blogspot.com/2004/11/blog-post_30.html' title=''/><author><name>farhang</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18321408915324619368</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9124604.post-110172644205016956</id><published>2004-11-29T03:03:00.000-08:00</published><updated>2004-11-29T03:07:22.050-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اولين تجربه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;سالم بود که بابام مامانم رو طلاق داد. من تنها بچه شون بودم. مامانم9 بلافاصله با برادر يکي از دوستاش به اسم سعيد ازدواج کرد و دو سال بعد با هم رفتن کانادا. بابام44سال بعد از طلاق با يکي از همکاراش که شوهرش مرده بود ازدواج کرد. اسمش مهناز بود. مهناز يه پسر داشت که 3 سال از من بزرگتر بود و اونطور که جريانش رو بعداْ براتون مي گم اولين تجربهء سکس من با همين آقا پدرام بود.&lt;br /&gt;چند سالي گذشت و من بزرگتر شدم. از نظر مالي وضع پدرم خوب بود و ما زندگي نسبتاْ راحتي داشتيم. اما بعضي وقتا با مهناز و پدرام مشکل داشتم ولي بابام هميشه طرفداري منو مي کرد.&lt;br /&gt;اولين بار وقتي 15 سالم بود تو راه مدرسه با يه پسره دوست شدم. اون دو سالي از من بزرگتر بود. رابطه مون خيلي ساده و دوستانه بود. تلفني حرف زدن و هر سه چهار عفته يه بار بيرون رفتن. همين! حس مي کردم اون منو خيلي دوست داره ولي من در واقع حسي که بهش داشتم بيشتر عادت بود تا دوست داشتن. خيلي بهش عادت کرده بودم و اگه چندروز زنگ نمي زد انگار يه چيزي برام کم بود. اين جريان يه سال و خورده اي طول کشيد. تو اين مدت چندبار ديگه هم تو مهموني ها و بيرون چند نفري بهم گير دادن ولي من اون موقع زياد تو اين خط ها نبودم . کم کم روابطمون به خاطر سردي برخوردهاي من کم شد و دوستي مون تموم شد. به همين کشکي!&lt;br /&gt;تقريباْ همون موقع ها بود که حس مي کردم رفتار پدرام با من يه جور ديگه اي شده . اون موقع من ?? سالم بود و پدرام ??. حس مي کردم همهء رفتاراش با قصد و منظوره.خيلي هيز شده بود. به بهونه هاي مختلف بدنم رو لمس مي کرد. بعضي وقتا موقعي که داشتم لباسم رو عوض مي کردم يا از حموم اومده بودم يهو ميومد تو اتاقم و انمود مي کرد اتفاقي بوده . از اون به بعد سعي مي کردم هر جوري شده هيچ وقت تو خونه باهاش تنها نباشم و همش عين موش و گربه از دستش در مي رفتم!&lt;br /&gt;يه روز بابام و مهناز بايد مي رفتن تشيع جنازهء يکي از فاميلامون و ما رو نميخواستن ببرن. من هر چي اصرار کردم که منم مي خوام بيام گفتن نه و هوا گرمه و مريض ميشي و اونجا جاي تو نيست و . . .&lt;br /&gt;خلاصه اونا رفتن و ما دو تا تو خونه تنها شديم...&lt;br /&gt;اون روز بعد از رفتن بابام و مهناز من رفتم تو اتاقم و مشغول کاراي خودم شدم . پدرام هم رفت نشست پاي ماهواره. اگه يادتون باشه اون موقع تازه اين ماهواره هاي آنالوگ اومده بود و از اين ديجيتالي ها نبود. دقيقاْ يادمه که داشت ترکيه رو نگاه مي کرد. يه مقدار که گذشت منو صدا کرد. منم رفتم تو هال. داشت يه فيلم ميني (نيمه سکسي) پخش مي کرد. گفت بيا بشين ببين چه فيلم توپيه !&lt;br /&gt;گفتم نمي خوام و برگشتم که برم تو اتاق که بلند شد و بقلم کرد و نذاشت برم. گفت پس بيا خودمون از اين فيلما بازي کنيم! من يهو هولش دادم عقب و گفتم خفه شو ديوونه. با لبخند برگشت گفت چه اشکالي داره مگه؟ فقط يه ذره. و منو بوسيد .&lt;br /&gt;خوب به عنوان يه خواهر و برادر بعضي وقتا هم ديگه رو مي بوسيديم ولي حس کردم اين يکي يه ذره فرق داشت. يه حس ترس و کنجکاوي تو وجودم بود. ترس از اتفاقي که داره ميوفته و کنجکاوي دربارهء تجربه اي که تا اون موقع نداشتم. و همين کنجکاوي بود که باعث شد من اجازه بدم ادامه بده. منم بوسيدمش و بعد لباس منو درآورد و بعد لباس خودشو. البته اينم بگم که مطمئناْ هيچ وقت يه خواهر و برادر تني که همخون هستند نمتونن نسبت به هم همچين احساسي داشته باشن و محبت بين اونا از يه جنس ديگه هست. ولي خوب , من و پدرام در واقع دو تا غريبه بوديم که ? سال بود با هم زندگي مي کرديم. يه مقدار منو نوازش کرد و با سينه هام بازي کرد و يه مقدار هم بوسه. خواست شلوارم رو در بياره که من اجازه تدادم. بعد از يه نيم ساعتي من گفتم ديگه بسه و اونم قبول کرد و رفت دستشويي.&lt;br /&gt;فکر کنم براي اينکه خودشو ارضا کنه و به ارگاسم برسه. بعدش هر دو رفتيم خوابيديم. در واقع اين اولين تجربهء من بود و با اينکه حس غريبي بود ولي برام شيرين بود.&lt;br /&gt;بعد از اون جريان , سه چهار بار ديگه هم تقريباْ در همون حد اين جريان من و پدرام تکرار شد. البته با فاصله هاي دو سه ماه يکبار که موقعيتي پيش مي اومد .&lt;br /&gt;بعد از اون پدرام دانشگاه قبول شد و اخلاقش عوض شد و کلي بزرگتر شد. يه دوست دختر خوب هم تو دانشگاه پيدا کرده بود که خيلي بهش حال مي داد و خلاصه دست ازسر من برداشت.&lt;br /&gt;سوم دبيرستان که بودم يه مهموني خيلي توپ دعوت شدم که مال برادر دوستم بود . من تا اون موقع همچين مهموني نرفته بودم و تو اون سن شوق و ذوق زيادي داشتم که برم. بالاخره با دوست صميميم , سحر رفتم. خيلي شلوغ پلوغ بود و مشروب هم همه چيز و به مقدار زياد بود. پسراي زيادي هي بهم گير دادن و مثلاْ مي خواستن مخ بزنن! من از يکيشون بيشتر خوشم اومد. يه جا اومد دستمو گرفت که برقصيم. منم بدون مقدمه شروع کردم باهاش رقصيدن. يه ذره که گذشت رفت واسه خودش ودکا ريخت و به من گفت: تو چي ميخوري بريزم؟ منم براي اينکه کم نيارم گفتم: منم ودکا! برام ريخت و منم از روي ناشي بازي يهو نصف ليوان رو رفتم بالا! بعدش حس کردم تمام مسير پايين رفتنش تا معده ام آتيش گرفت. چند دقيقه اي که گذشت ديگه حال خودمو نمي فهميدم. عليرضا دوباره برام يه ذره ويسکي ريخت و بعد از خوردن اون بود که ديگه هيچي نمي فهميدم. فکر کنم حالم بد شد و ولو شدم رو زمين.عليرضا بقلم کرد و توي اون خر تو خري و شلوغي منو برداشت برد تو يه اتاق خوابوند وي تخت. بهم آب داد خوردم و يه مقدار نوازشم کرد. يه ?? دقيقه اي که گذشت حالم بهتر شد ولي هنوز گيج بودم. گفت: بهتري؟ با سر اشاره کردم آره . بقلم کرد و گفت: خوشگل خانوم بهت نمي خورد ناشي باشي! بعد لباشو گذاشت روي لبام. بعد آروم تاپي که تنم بود رو دراورد و بعد پيرهن خودش رو دراورد . گرماي بدنش رو کاملاْ روي بدنم حس مي کردم. حدود يکربع مشغول بوسيدن . خوردن سينه ها و بدنم بود. بعد شلوارم رو دراورد. من قدرت هيچ گونه مقاومتي نداشتم . اصلاْ توي يه عالم ديگه بودم و درست نمي فهميدم اطرافم چي ميگذره. بدنم هم بي حس بود. شروع کرد از پايين به خوردن و بوسيدن پاهام و اومد بالا. خواست شورتمو دربياره که من گفتم: نه من دخترم. اونم گفت: نگران نباش حواسم هست و منو بوسيد. بعد شورتم رو دراورد و شروع کرد به ليسيدن آلت من. خيلي برام لذت بخش بود . اونم تقريباْ تو کارش وارد بود. بعد منو به پشت خوابوند و يه مقدار سوراخ پشتي رو چرب کرد و آلتش رو آروم فشار داد تو. يه درد وحشتناک احساس کردم و بلند جيغ زدم. ولي بعد کم کم خوب شد. بعد از اينکه کارش تموم شد در حالي که بقلم کرده بود نيم ساعتي کنار هم خوابيديم. بعد لباسامونو پوشيديم و برگشتيم تو سالن. موقع شام بود. بعد از شام سحر باباش اومد دنبالش و منم مي خواستم باهاش برم که عليرضا گفت: واسا خودم مي رسونمت. از اون شب بود که دوستي من و عليرضا شروع شد.&lt;br /&gt;بعد از جريان اون شب من و عليرضا با هم دوست شديم. ولي اين رابطه حدود ? ماه بيشتر طول نکشيد. اوايل از روي بچگي فکر مي کردم منو دوست داره ولي بعد فهميدم که ذاتاْ آدم خرابيه و فقط مي خواد از من سواستفاده کنه. حتي يه بار که سرزده رفتم خونه ش يه دختر ديگه اونجا بود. بعد از يه دعواي مفصل و توجيهات اون من ديگه کم کم ازش فاصله گرفتم و اونم به راحتي کس ديگه اي رو جايگزين من کرد&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9124604-110172644205016956?l=bokontosh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bokontosh.blogspot.com/feeds/110172644205016956/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9124604&amp;postID=110172644205016956' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110172644205016956'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110172644205016956'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bokontosh.blogspot.com/2004/11/blog-post_29.html' title=''/><author><name>farhang</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18321408915324619368</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9124604.post-110163275880758854</id><published>2004-11-28T01:59:00.000-08:00</published><updated>2004-11-28T01:05:58.806-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>روز دومی بود که اومده بودیم توی این خونه و هنوز تمام اسباب ها رو جا نداده بودیم و من داشتم از خستگی می مردم ، حدودای ظهر بود که سعید دوستم اومد درخونه و خواست که بریم یه چرخی بزنیم . منم که حالم خیلی گرفته بود از خدا خواستم لباس پوشیدمو اومدم بیرون هنوز از کوچه بیرون نرفته بودیم که دیدم سعید زد رو ترمز و پیاده شد نگاه کردم دیدم vow یه خانم میانسال با دخترش دارن با سعید احوال پرسی می کنن منم برای رعایت ادب پیاده شدم و احوال پرسی کردم /بابا دختره عجب گوشتی بود/ خانمه از سعید پرسید که اینجا چکار می کنی اونم گفت که خونهء دوستم اینجاست و . . . . . . .خلاصه اونا سوار شدن که تا یه جایی برسونیمشون _ اون خانم دوست مامان سعید بود _ در طول راه من همش تو فکر بودم وحتی یکبار هم به سمت مهتاب نگاه نکردم . . . سر میدون که رسیدیم اونا پیاده شدن . . .سعید گفت چطور بودگفتم بدک نبودس _ گُه خوردی توپ بودم _ می خوام مخشو بزنمس _ اینم نمی تونی بخوری ، اینکاره نیستی منم ضایع می کنیم _ مخشو میزنم ها !س _می زنی ولی زبون سر این . .م _ حالا می بینیخلاصه سر پول یه شام مفصل شرط بستیم . . .سه روز بعد سعید زنگ زد وگفت یه خبر توپ داره گفتم بگو گفت نُچ باید مژدگونی بدی گفتم چی گفت دو شب شام گفتم اصلا نگوس _ ضرر می کنیم _ به تخممس _ تخمت تو کونت ، بخدا ضرر می کنیم _ باشه حالا تو بگو ببینم می ارزهس _ بخوریش اصلا نمی گم به کیرم که ندونی تو لیاقت نداریم _ خیلی خوب گاه مخور قبول حالا بگوس _ گفت دو شب شامم _ باشه بابا گاییدی منو ، بگو دیگهس _ هیچی دیشب مهتاب زنگ زد خونهء ما شمارهء تو رو می خواستیه دفعه ای قلبم اومد تو دهنم گفتم : چی . . . می خواست چکار . . .س _ هیچی می خواست ببینه تلفنتون زنگ می خوره یا نهم _ مثل آدم بگو ببینم چه گایی خوردیس _ زنگ زد گفت که شمارهء تو رو می خواد گفتم چرا گفت باهاش کار دارم منم شماره رو بهش دادم ، شایدم یه کار دیگه داشته باشهدیگه تو کونم عروسی شد و کنار تلفن اتراق کردم شب حدودای ساعت 7 بود که زنگ زد یه چند باری مزاحم شد ولی آخرش صحبت کرد اولین مکالمهء تلفنی مون حدود دوساعت ونیم طول کشید ولی جالب بود، دختر توپی بنظر می رسید بهم گفت از اینکه مثله پسرای عقده ای خودمو جلوش جر ندادم ازم خوشش اومده بیچاره نمی دونست که فرصت نکردم وگر نه جلوش با دماغ راه می رفتم . . .یکی دو ماه گذشت وما همین جوری ادامه دادیم _ هفته ای دو روز مامان مهتاب شبکار بود و پدرش هم فوت شده بود برای همین هم هفته ای دوبار تلفنی تا ساعتای 12 یا 1 با هم حرف می زدیم راستش بدجوری بهش عادت کرده بودم و توی این مدت خیلی با هم صمیمی شده بودیم یک شب 5شنبه بود و مامان مهتاب هم شبکار بود حدود ساعتای 11:30 بود که برق رفت ، دختر بیچاره تنها توی خونه داشت از ترس می مُرد گفتم می خوای بیا خونهء ما من خواهرمو بیدار می کنم بیا پیش اون گفت نه یه وقت مامانم تلفن کنه اَگه جواب ندم نگران میشه گفتم می خوای انو بفرستم خونهء شما بازم گفت نه نمی خوام از این جریان چیزی بدونه دیگه زدم به پررویی گفتم می خوای خودم بیام خونتون گفت نه خدا مرگم بده یه وقت یکی از همسایه ها ببینه آبرومون میره گفتم خوب از پشت بوم میام کمی مکس کرد وگفت باشه فقط زود بیا که من خیلی می ترسم . . . منم از خدا خواسته باهمون لباس خونه از پشت بوم رفتم خونشون اونم اومده بود تو راه پله و منتظر نشسته بود یه چادر گلدار خاکستری رنگ هم انداخته بود رو سرش. . .خواست که بریم تو اتاقش منم قبول کردم . . . همه جا تاریک بود و هیچ چیز مشخص نبود یه دفعه دیدم که وسط زمین و هوا دارم پشتک وارو می زنم و به مغز اومدم رو زمین با نگرانی پرسید چی شد گفتم هیچی پام به یه چیزی گیر کرد گفت دستتو بده من ، منم فوری دستشو تو تاریکی پیدا کردم و محکم گرفتمش و دنبالش راه افتادم داخل اتاق که رسیدیم رفت و روی تختش نشست نور ماه اتاقشو کمی روشن کرده بود منم رفتم روی مبل روبروی تختش نشستم و شروع کردیم به صحبت کم کم اومدم پایین و جلوی تخت رو زمین نشستم هیچ وقت اینقدر بهش نزدیک نشده بودم فاصلمون فقط چند وجب بود اون روی تخت دراز کشیده بود و منم کنار تختش نشسته بودم کم کم صورتامون به هم نزدیکتر شد و لبهامون تو هم گره خورد . . .آروم آروم خودمو کشوندم رو تخت و کار بجایی کشید که همدیگرو محکم بغل کرده بودیم من چرخیدم واونو کشیدم رو خودم داشتم گردنشو می مکیدم که یه دفعه برق اومد و همجا روشن شد فوری از روی من بلند شد و از تخت پرید پایین . . . منم نشستم تمام یقهء لباسش خیس بود یه لحظه هر دومون خجالت کشیدیم ولی مهتاب چراغو خاموش کرد و گفت اینجوری بهتره منم که حسابی کیرم راست شده بود بلند شدم و دستشو گرفتم و کشیدمش رو تخت پیرهنامونو در آوردیم تا راحتتر باشیم عجب سینه هایی داشت شروع کردم به خوردن سینه هاش و احساس می کردم که اون از اینکار خیلی لذت می بره می خواستم برم سراغ شلوارش ولی روم نمی شد خلاصه کم کم اومدم پایین و شروع کردم به لیس زدن شکمش حسابی حشری شده بود منم کیرم داشت شلوارمو پاره می کرد خلاصه بهر بدبختی بود کمرویی رو گذاشتم کنار و شلوارشو آروم آروم کشیدم پایین سعی کرد مقاومت کنه ولی قدرت نداشت بدنش کاملا بی حس شده بود از روی شرت صورتمو به کسش مالیدم ، شرتش خیس خیس بود بلند شدم و نشستم و خیلی آروم شرتشو در آوردم و سرمو بردم لای پاهاش و با زبون شروع کردم به بازی کردن با چوچولش ، به نفس نفس افتاده بود و مدام شکمش سفت وشل می شد و تکون می خورد و همش پاهاشو تکون می داد و با دست سعی می کرد منو از کسش دور کنه ، خوب که بی حس شد چرخوندمش و گفتم حالا نوبت منه شلوارمو در آوردم و کیرمو خوب خیس کردم روی زانوهام ایستاده بودم پاهامو گذاشتم دو طرف باسنش و کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و آروم فشارش دادم تو یه دفعه تکون خورد وپاهاشو سفت کرد و با دست شکممو عقب زد ولی من تکون نخوردم می دونستم که اگه درش بیارم بدتره برای همین آروم دستشو گرفتم و یه کمی دیگه فشار دادم ، بادستای کوچولو وتپلش دستمو فشار می داد وپاش روی تخت می کوبید سعی می کرد یه جوری خلاص شه ولی نمی تونست ، کم کم کیرم تا نصفه رفت تو و منم تلمبه زدن رو شروع کردم ، سرعتمو زیادتر کردم احساس کردم که دیگه آروم شده یه لحظه ترسیدم خم شدم و سرمو بردم کنار گوشش و بهش گفتم می خوای درش بیارم ولی جواب نداد اومدم از روش بلندشم ولی با یه صدای خفه گفت نه خوبه . . . خیالم راحت شد و تلمبه زدن رو ادامه دادم ، نزدیک اومدن آبم بودو من محکم بهش تقه می زدم طوری که محکم تکون می خورد اما هیچ عکس العملی نشون نمی داد آبم اومد ومن بیحرکت افتادم روش ، حتی قدرت بلند شدن هم نداشتم و کیرم هنوز تو کونش بود و من روش دراز کشیده بودم چند دقیقه ای به همین وضع بودیم که من دوباره شروع کردم اینبار دیگه داشتم جون می کندم در همین حال کتف و گردنشو می مکیدم و اونم کاملا راضی بود دفعهء دوم که داشت آبم میومد چنان محکم تقه می زدم که احساس کردم داره جر می خوره آبم که اومد به سختی خودمو از روش بلند کردم و کنارش خوابیدم بعد از چند دقیقه که یکمی خستگیم در شد ولی یکمی سر گیجه داشتم و خیلی هم احساس گرسنگی می کردم نیم ساعتی گذشت به ساعتم نگاه کردم ساعت 4 صبح بود بهش گفتم خوابی آروم گفت نه بیدارم پرسیدم حالت خوبه گفت آره ولی پاهام خیلی بی حسه ، پشتمم درد می کنه گفتم الهی بمیرم تقصیر منه گفت نه چرا تو اتفاقا خیلی خوب بود من خوشم اومد تو دلم گفتم بهتر که خوشت اومد حالا دفعهء بعد چنان بکنمت که چشات از تو کونت در بیاد و کیر من از تو دهنت ولی یه لحظه دلم براش سوخت ، بلند شدم و نشستم و آروم آروم پاهاشو ماساژ دادم مشخص بود ک احساس خوبی داره ، چرخید و به پشت خوابید ومنو کشید روی خودش و دوباره لبهامون تو هم گره خورد بدنش خنک بود و کمی میلرزید پتو رو کشیدم رومون و زیر پتو دوباره مشغول شدیم که با صدای زنگ تلفن جفتمون از جا پریدیم هوا روشن شده بود ، مامانش بود و گفت آماده شه که برای ناهار باید برن خونهء داییش ، دو تایی هل هلکی لباسامونو پوشیدیم و من از همون پشت بوم برگشتم خونه و یواشکی رفتم تو اتاقم و خوابیدم ، حدود ساعتای 2:30 بود که بیدار شدم . . . رفتم یه دوش گرفتم بعد هم یه چیزی خوردم و عصر هم مثل همیشه با سعید از خونه زدم بیرون . . .شب یکشنبه مهتاب زنگ زد و گفت که تو خونهء داییش سر سفره خواب رفته و همه فکر کردن که تا صبح درس می خونده ولی خیلی خوب شد که هیچکدوم از افراد اون مجلس نزدیک خونهء ما نبودند چون می گفتن که اونشب برق قطع بوده و حسابی ضایع می شدیم&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9124604-110163275880758854?l=bokontosh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bokontosh.blogspot.com/feeds/110163275880758854/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9124604&amp;postID=110163275880758854' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110163275880758854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110163275880758854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bokontosh.blogspot.com/2004/11/blog-post_28.html' title=''/><author><name>farhang</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18321408915324619368</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9124604.post-110157041363600430</id><published>2004-11-27T07:43:00.000-08:00</published><updated>2004-11-27T07:46:53.636-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اول از همه چيز سلام ميكنم به همهً بچه هاي جيگر &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين چيزي كه ميخوام براتون تعريف كنم بر ميگرده به 3 سال پيش وقتي من اون موقع 19 سالم بود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اون سال من كه نتونسته بودم تو كنكور قبول بشم ،عهد كردم كه امسال خودمو به هر آب و آتيشي كه هست بزنم تا برم دانشگاه و به اين زوديا تن به سربازي ندم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;براي همين رفتم و توي يه كلاس كنكور اسم نوشتم . ما تمام كلاس هامون از دخترا جدا بود بجز 2 تا از درسا . اون روز كه من حسابي دير كرده بودم ، داشتم با عجله از پله ها ميدويدم بالا كه يهو يه دختر خيلي خوشگل جلوم سبز شد. جا خوردم فكر كنم كه سرخ شدم آخه دوستاش زدن زيره خنده &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منم سرمو انداختم پايين و رفتم سر كلاس . ( راستي اينم بگم كه نگار يك سال از من كوچيكتر بود ) تا نشستم سر جام از يكي از دوستام پرسيدم اسم اون دختره چيه؟ دوستم نگام كرد بعد به شوخي زد به پشتمو گفت:اسمش نگار ، اما خودتو خسته نكن به هيچ كس پا نميده . ما قبلا زورامونو زديم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ولي من كه دلم حسابي پيشش گير كرده بود حاضر نبودم با اين حرفا بكشم كنار &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر چي از نگار بگم كم گفتم . اين دختر هر چي رو كه فكر كنين داشت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من تو عمرم دختر به اين خوشگلي نديده بودم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يه دختر شيطون ولي باادب ، آتيش پاره و با نمك &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;طوري كه وقتي سره كلاس تيكه مينداخت دلم مي خواست همون جا بپرم و لپاشو گاز بگيرم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين برنامه ادامه داشت تا اينكه يه روز شمارشو گير آوردم . البته با 1000 بدبختي &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا رسيدم خونه بهش زنگ زدم . خودش گوشي رو برداشت احساس كردم قبلم اومده تو دهنم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از كلي منو من كردم و گفتن يه سري چرف و پرت گفتم ميشناسمش و مي خوام باهاش دوست بشم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنوز كاملا حرف از دهنم بيرون نيومده بود كه گوشي رو قطع كرد . فهميدم كه خراب كردم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديدم كه از اون دخترا نيست كه با سبك بازي با كسي دوست بشه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از اون زدم تو تيپ بچه درسخوني و سربزير شدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همين طوري دورادور زير نظرش داشتم . ميدونستم هر روز كسي مياد دنبالش . تا اون روز &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اون روز بعد از كلاس نگار رو صدا كردن دفتر ،وقتي اومد بيرون دمق شده بود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چون اين طور كه بعدا فهميدم باباش گفته بود نمي تونه بياد دنبالش و نگار بايد خودش برگرده . اون روز هم عجيب هوا سرد بود و بارون ميومد .نگار من داشت خيس ميشد كه من پريدم و اولين تاكسي رو گرفتم و گفتم دربست تاكسي كه راه افتاد وقتي به نگار رسيد گفتم :ايشون رو هم سوار كنين &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تاكسي جلوي نگار ايستاد اما نگار چيزي نگفت تا اينكه من گفتم خانومه.... بفرمايين . يه نگاه تو ماشين كرد بعد گفت : نه ممنون &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفتم: تعارف نكنين &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هوا سرده سرما ميخورين . نگار هم كه سردش شده بود ديگه تعارف نكرد و سوار شد تو تاكسي يه كم به حال و احوال و تعارف گذشت و بعد مسيرو گفت و ديگه حرفه زيادي نزد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من هم كه فرصت به دست آورده بودم زل زده بودم بهش و به اين فرشتهً زميني فكر ميكردم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا اينكه با گفتن ممنون پياده ميشم به خودم اومدم . ازم تشكر كرد و رفت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه من نديدمش تا 3 روز بعد كه ديدم با صداي گرفته داره از دبيرمون خواهش ميكنه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همش ميگفت: همين يه بار آزمون ندم . من اصلا حالم خوب نبوده . هيچي نخوندم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه نفهميدم چي شد تا اومد سر كلاس و با عصبانيت نشست 2 تا صندلي اون طرفتر از من &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ميديدم زير چشمي كه داشت با دوستاش حرف ميزد . همش ميگفت من هيچي نخوندم اگه آزمون بگيره آبروم ميريه . ديگه روم نميشه بيام &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوستاش هم همش ميگفتن مهم نيست و از اين حرفا &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا اينكه من به صدا افتادم و پرسيدم ،چيزي شده اونم گفت: نه .گفتم : مشكل سره آزمونه؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفت :آره . من حالم خوب نبوده . هيچي نخوندم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يهو به سرم زد گفتم : من خوب خوندم تو بهم نگاه كن من جوابهارو بهت ميدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اولش با تعجب نگام كرد بعد گفت : نه ، شما لطف دارين &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با جديت گفتم : تعارف رو بزار كنار بگو چشم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه چيزي نگفت و نشستيم سر آزمون اون روز از جون مايه گذاشتم تا بتونم جواب سوال ها رو بدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از ازمون نگار اومد طرفم و با كلي ناز كه دلمو برد ، ازم تشكر كرد و بعد بهم لبخند زدو رفت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين خندش ديوونم كرد دلم ميخواست همون جا ببوسمش &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رابطمون كم كم داشت شكل ميگرفت طوري كه اگه باباش نميومد دنبالش با هم برميگشتيم خونه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يه روز ازش خواستم اجازه بده باهاش تلفني صحبت كنم . يكي 2 روز نه آورد ولي وقتي اصرار منو ديد قبول كرد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه زندگيم شده بود نگار . تا يه بار پايه تلفن گفت: ما هر دو امسال كنكور داريم ولي خيلي داريم وقتمونو پاي تلفن هدر ميديم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اولش بهم برخورد ولي وقتي ياده قولي كه به خودم داده بودم قبول كردم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه كمتر بهش زنگ ميزدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زدو و شد يكهفته بعد كه بهش زنگ زدم . گفت داره ميره بيرون &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفتم با كي؟ گفت خودش تنها . گفتم منم بايد بيام . گفت باشه . فقط سريع بيا &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قرار رو گذاشتيمو من حاضر شدم و رفتم سر قرار &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي كه اومد با ديدن اون هيكل و اون مانتو كوتاه شق كردم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آب دهنم را ه افتاده بود با ديدنش &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خلاصه راه افتاديم . رفتيم نگار خريداشو كرد بعد رفتيم يه چيزي خورديم و موقع برگشت زديم از يه كوچه اومديم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وسطاي كوچه بوديم كه يه ماشين كه توش 4-3 تا پسر بود از كنارمون رد شدن . پسرا تا نگار منو ديدن شروع كردن به متلك گفتن بعد خنديدن و گاز داد و رفتن &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من كه حسابي كفري شده بودم شروع كردم به داد بيداد كردن سره نگار كه اين چه وضع بيرون اومدنه؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مگه خوشت مياد خودتو به پسرا عرضه كني؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چرا مانتو به اين كوتاهي رو ميپوشي؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من داد ميزدم و نگار فقط آروم بغضشو ميخورد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بلافاصله يه دربست گرفتم نگار رو نشوندم عقب و خودم رفتم جلو &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وسطاي راه بود كه برگشتم عقب ببينم چيكار ميكنه كه ديدم بغض كرده و داره اشك ميريزه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اشكاش آتيشم زد گفتم اين من بودم كه سره نگار داد كشيدم؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه طوري دلم اومد سرش داد بزنم ( هنوزم وقتي يادم ميافته بغض گلومو ميگيره ) خلاصه كه اون لحظه بود كه فهميدم حتي طاقت قهرشو هم ندارم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي پياده شد منم پشت سرش پياده شدم ولي اون با حالت قهر سرشو برگردوند و راه افتاد . منم دنبالش راه افتادم وقتي رسيديم دره خونه خواستم دستشو بگيرم كه دستشو از دستم كشيد بيرون و درو باز كرد من هم معطل نكردم و پشت سرش رفتم تو &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همين جوري وايستادمو نگاش كردم دوباره دستشو گرفتم ولي محكم خواست دستشو بكشه بيرون كه نتونست گفت : ولم كن &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نگاش كردم و گفتم ببخشيد به خدا منظوره بدي نداشتم ، از دهنم در رفت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همهً وجودم التماس بود اونم فهميد و يه كم نرم شد . گفتم : تو كه ميدوني اخلاقم چه جوريه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نميخوام هيچ كس بهت نگاه كنه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خواستم برم كه بازومو گرفت و گفت : هر اتفاقي امروز بينمون افتاد فراموش كن &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منم كه ذوق كرده بودم خم شدم و آروم گونشو بوسيدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه بوسه اي . خودم آتيش گرفتم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا خونه همش به اون فكر كردم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه هر دومون حسابي گرم درس شده بوديم . كمتر ميديدمش &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا اينكه زدو شود فرداي كنكور &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صبح ساعت 10 تماس گرفتم باهاش كه بريم بيرون &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قبول كرد و قرار شد براي ساعت 6 عصر . خلاصهً كلام تا 10 شب با هم بوديم كه البته چند بار پيش اومد كه بوسيدمش . ميخواستم جواب كنكور بياد كه بگم برن خواستگاريش براي من &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه با هم خيلي صميمي شده بوديم زندگيمو خلاصه كرده بودم تو نگار . يك &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز مونده بود به اعلام نتايج نهايي كنكور ديگه دل تو دلمون نمونده بود ، به خصوص نگار كه همش اين ور اون ور ميرفت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شبش زنگ زدم كه بيا با هم بريم گفت نه . خواهش كردم . انقدر كه راضي شد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صبح سريع رفتم دنبالش &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رفتيم و روزنامه گرفتيم و بعد نشستيم يه گوشه اول اسم من پيدا شد . نگار كه حسابي كلافه شده بود گفت من ديگه طاقت ندارم تو بگرد و بعد مثل بچه ها رفت پشتم قايم شد منم با دقت دنباله اسمش گشتم تا اسمشو پيدا كردم . داد زدم نگار قبول شدي &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا اينو شنيد پريد رو روزنامه تا خودش ببينه وقتي خودش هم اسمشو ديد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يه جيغ كوتاهي كشيد و خودشو انداخت تو بغلم منم از فرصت استفاده كردو محكم بوسيدمش &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نگار رو رسوندم خونه و بعد خودم رفتم خونه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه ميدونستم نگار ماله منه. داشتم بال درمي آوردم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همه چيز عالي بود تا خبر رسيد خانوادهً نگار براي كاري دارن از كشور خارج ميشن . ميدونستم نگار تنها ميشه . براي همين اكثر روزا برنامه ميزاشتيم كه بريم بيرون &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا يه هفته بعد دقيقا يادمه جمعه بود آخه نگار من از روزاي جمعه به خصوص دمه غروب متنفر بود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;براي همين باهاش تماس گرفتم كه ديدم صداش گرفته گفتم چي شده؟ حرفي نزد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منم گفتم الان ميام پيشت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سريع حاضر شدم و رفتم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي درو باز كرد و من رفتم تو ديدم بله . خانومم داره گريه ميكنه . رفتم كنارش نشستم گفتم :نبينم اشكتو. چي شده خانومي؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يهو سرشو گذاشت رو شونمو هق هق گريه كرد منم ساكت موندم تا سبك بشه و شروع كردم سرشو نوازش كردم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي حس كردم سبك شده بلند شدم و رفتم كه براش آب بيارم وقتي برگشتم ديدم رو مبل دراز كشيده و سرشو گذاشته رو دسته مبل خودتونو بزارين جاي من . چه حالي پيدا ميكردين وقتي ميديدين كسي كه عاشقش هستين اون طوري جلوتون دراز بكشه؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منم همون طوري شدم و شق شدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نشستم كنارش و آبو دادم دستش يه كم خورد و دوباره دراز كشيد . منم شروم كردم با موهاش بازي كردن &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صورتشو نوازش ميكردم و آروم به طرفش خم شدم و فقط لبمو گذاشتم رو لباش و فقط بوسيدمش كه با دست صورتمو زد كنار &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با چشمام كه نياز توش موج ميزد نگاش كردم و خواستم كه ازم دريغ نكنه و دوباره روش خم شدم تا ببوسمش و آروم دست كشيدم به سينه هاش &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كيرم حسابي قد علم كرده بود فرصتو غنيمت شمردم و بغلش كردمو بردمش تو اتاقش و گذاشتمش رو تخت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوباره شروع كردم به بوسيدنش . ميليسيدمش به همه جاش دست ميكشيدم خواستم لباسشو در بيارم كه مقاومت كرد التماس كردم بهش و قول دادم كه دختر بمونه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لباسشو كه در آوردم مست شدم پريدم رو سينه هاش و مثله يه بچه شروع كردم به مكيدن .آهش در اومده بود خودم هم لخت شدم وقتي تنه لختم به تنش خورد لرزيد منم محكم بغلش كردمو ازش لب گرفتم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سينه هاشو مك ميزدم و ميماليدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همه جاشو ليسيدم تا شكمش .يهو به سرم زد بكنمش. اومدم شلوارشو بكشم پايين كه داد زد نكن &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ولي ميدونستم سست تر از اين حرفاس كه بتونه مقاومت كنه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي شلوار و شرتش رو در آوردم ديگه از خود بيخود شدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;افتادم روشو شروع كردم به خوردن &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نگار هم كه ديگه داشت لذت ميبرد هيچ مقاومتي نميكرد و منم ليس ميزدم و ميخوردم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوباره روش دراز كشيدم و ازش لب گرفتم آه و اوه نگار كلافم كرده بود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سره كيرمو ماليدم به كسش . اونم از آب نگار ليز شد كيرمو گذاشتم دمه سوراخه نگار. هنوز حتي سرشو نكرده كه جيغش بلند شد بوسيدمشو گفتم : نترس خانومي &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كسش تنگتر از اين حرفا بود ولي منم حشري بودم . دسته خودم نبود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين بار با زور بيشتري كردم تو كه نگار جيغ زد منم يه بالش دادم دستش كه اگه دردش گرفت اونو گاز بگيره &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منم آروم آروم ميكردم تو . اما نگار درده زيادي داشت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي تا ته رفت نگار ناله اي كرد و بيحس شد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من كه فهميده بودم چه دسته گلي آب دادم خوابيدم روش و آروم گفتم تا حالا خانومم بودي اما الان ديگه زنم شدي . اصلا نفهميد كه چي گفتم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوباره لباشو بوسيدمو بلند شدم كه تلمبه بزنم 2-1 با كه عقب جلو كردم ديدم داره آبم مياد سريع دويدم طرف دستشويي &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي برگشتم ديدم هنوز همون طوري دراز كشيده &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رفتم كنارشو دراز كشيدم و دستمو دراز كردم تا نگار سرشو بزاره رو دستم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي نگار سرشو گذاشت رو دستم به پهلو شد و خوابيد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منم شروع كردم به ماليدن كمرش . نگار نيم ساعت تو بغلم خوابيد وقتي بيدار شد كه من داشتم سرشو ميبوسيدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همين كه اومد بلند شه . چشمش به خونه لاي پاش افتاد . شكه شده بود . منم كه هول كرده بودم . يهو نگار زد زيره گريه. من خواستم بغلش كنم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خواستم بهش بگم كه از اول هم ماله من بوده &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خواستم بگم همين كه مامانت اينا برگردن ازت خواستگاري ميكنم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خواستم اما نذاشت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داد زد سرم كه بيچارم كردي &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفت: نمي خوام ببينمت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر چي خواستم براش توضيح بدم نذاشت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من 3 روز تمام كشتم خودمو كه به تلفن هام جواب بده ولي اين كارو نكرد و رفت كه با خالش بره مسافرت كه از اين حالش در بياد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلم براش يه ذزه شده بود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا يه هفته بعد كه دوستم زنگ زد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يك ساعت حرف زد و بعد كه ديد دارم كلافه ميشم . گفت حاضر شو ميام دنبالت كه بريم نگار رو ببيني &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با ذوق حاضر شدم و رفتيم اما چه رفتني؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منو برد سر قبر نگارم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شكه شده بودم . باور نميكردم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بله نگار من تو تصادفي كه داشتن مرده بود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آتيش گرفتم . سوختم . ضجه زدم كه رو نگارم خاك نريزين &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نگار طاقت اين سنگيني رو نداره &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گريه ميكردم و مي گفتم دلتون مياد رو صورت خوشگلش خاك بريزين؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه چيزه خاصي از اون روزا يادم نيست . اين چيزها رو بعدا برام تعريف كردن &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نگار كه مرد ، منم مردم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باورتون نميشه اگه بگم من يك ماه تمام مثل مار به خودم ميپيچيدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از درو ديواره اتاقم عكساي نگار ميريخت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نگارم رفت بدونه اينكه منو ببخشه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين ماجرا رو هم براي اين گفتم چون ميدونستم اين سايت طرفدار زياد داره &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خواهش ميكنم ازتون . هر كي اينو ميخونه يه فاتحه هم براي نگار من بخونه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آخه اگه نگار هيچي هم گناه نكرده باشه به خاطر نزديكي با من و سكسي كه با من داشته . حتما خيلي عذاب ميكشه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين ماجرا رو من تا ميتونستم خلاصه كردم كه شماها خسته نشين وگرنه اگه ميخواستم كامل براتون تعريف كنم واسه خودش يك كتاب 200 صفحه اي ميشد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از اون روزا 2 سال ميگذره &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من بازم خنديدم ولي ديگه هيچ كدوم از خنده هام از ته دلم نيست &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ميدونم خيلي هاتون اين ماجرا رو باور نميكنين ولي اين عين حقيقت بود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اونايي كه واقعا عاشق شدن فقط ميفهمن كه به من چي گذشت و من چي كشيدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دعا كنين براش &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9124604-110157041363600430?l=bokontosh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://bokontosh.blogspot.com/feeds/110157041363600430/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9124604&amp;postID=110157041363600430' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110157041363600430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9124604/posts/default/110157041363600430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://bokontosh.blogspot.com/2004/11/3-19_27.html' title=''/><author><name>farhang</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18321408915324619368</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
